تبليغاتX
هوای تازه
 

بهار يعني رويش، يعني رسيدن، يعني بيداری....

و بهار هرسال تو ميايي تا شادترين لحظه ها را نويد دهي. روييدني و رسشي و بيداريي نو.

بهار امسال بي درنگ آمد و لحظه لحظه اش با سرعتي باور نكردني سپري شد تا هشت فرورديني

ديگر ...

امروز و فردا و روزهاي ديگر از پي هم مي آيند و آينده را به حال نزديك و نزديكتر مي كنند و احساس

پرنوسان قلبم همچون نبضي تپنده فراز و فرود مي گيرد. شايد هر روز ميلاد تو باشد و شايد اين

روز تقويمي تنها عددي باشد به رسم يادبود...

ميلاد تو خاطره توست و ردي كه تا ابد بر سينه ام و در پيچ و خم احساس متلاطمم حك شده است.

احساسي ستودني از رايحه دستهاي هنوز چرب من، از گرمي دستي كه مامن تنهاييست و از اعجاز

طرح هايي بر كاغذ سفيد كه وراي هر عشق پرشور زميني قداست احساس و انديشه يك انسان را

گوياست و هر طرح منشا الهام و مبدايي براي نفوذ به جهاني نو و انديشه اي نو...

خوب ميدانم احساسم نه از جنس متعارف باب روز كه بيشتر به مرده پرستي مي ماند. اما ميدانم

كه ميداني راست ميگويم كه هر روز ميلاد توست اگر سبز باشي و رويان. اگر ايمان به زندگي و به

حقيقت را ازدست ندهي و به روشني فرداها...

 

ميلاد سبزت مبارك ميناي خوبم

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 23:3  توسط کاوه  | 

 

 

 

گوشی رو بر می دارم. می ترسم که بلور رویاهاش ترک برداره. گوشی رو روی میز میذارم و فکر

می کنم... به بغضی که تمام راه گلومو می فشرد و من با فکر شادی از داشتن سمپل های جدیدم

فراموشش می کردم....

امشب چه مشتاقم... چه عاشق! چقدر زیبا شدم من امشب و گربه ها چقدر عادی بودند و چه

شاد شدم از نکشتن سوسک توی آشپزخونه...

چرا؟ فقط یه قطعه موسیقی که تکرارش زبون حال من بود یا هارمونی اون محبوب و آرمانی یا

افکاری که از اون قطعه ریشه گرفت و اون روی سکه منو به من نشون داد؟...

آه لعنت به این سیر نقد و تحلیل... لعنت به این مرده پرستی منجمد که نفس لحظه های ناب

احساس رو میبره...

گوشی رو دوباره برمی دارم و از ته دل می نویسم:

....

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 0:54  توسط کاوه  | 

 

مشخص نیست چه کسی نقش ها را ایفا می کند و اصولا پای "نقش بازی کردن" در میان است یا

خیر. آنچه ناگفته پیداست اینکه دو شخصیت اصلی دارد این بازی زندگی : من و من. قضاوت اینکه

کدام واقعی و کدام مجازیست بسته به تعریف و تخمین و تحدید ماست از "واقعیت". از آنجا که هر دو

من هستند چنین برداشت می شود که هیچیک غیرواقعی نیستند لکن هر دو از سوی یکدیگر در

مظان اتهام "غیر واقعی بودن" قرار دارند. من به این استنتاج بسنده می کنم که هر دو وجود دارند

پس واقعیت دارند و چه بسا به یکسان واجد اعتبارند. اما از آنجا که همواره میلی در درون انسان

هست به نرسیدن به حقیقت و مفروض نمودن تمامی واقعیات ملموس به مثابه توهم و مجاز پس

هر دو "من" مجازی هستند. دو صورتک با نقش های متعارض و منتقد یکدیگر که ملغمه ای از کنش

و واکنش آنها تحت مفهومی واحد تجلی می یابد :"من"!

 

 

 

پ.ن) مجموعه داستان های هدایت رو برات میارم بزودی. شرمنده بابت فراموشکاریم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 2:43  توسط کاوه  | 

 

 

حال غریبیه... مات و مبهوت قفل شدن زیر سنگینی وجود بختکی که جسم و روحتو تسخیر کرده

.......

چیزی نمیشه گفت. اسمی نمیشه رو این حس غریب و غامض گذاشت.

فقط دارم حیرت میکنم.... همین!

 

باید سعی کنم بلند شم ... لباسامو بپوشم... فکر کنم بتونم رانندگی کنم هنوز... بایدبرم خرید...

کارام مونده.... وای خدایا!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 19:23  توسط کاوه  | 

 

 

عادت کردم به ننوشتن . شاید چون اشباع شدم از حرفهایی برای نگفتن. شاید باید پذیرفت که

چیزهایی هست فقط برای نظاره کردن. شاید باید به غار اشراق کوچید. به اون اندیشه شرقی

که آدمو دعوت می کنه به ناظر بودن بی قید تعصب و تغییر یا حب و بغض. شاید طبق سنت

و مسلک قدیمی برای کمتر رنج کشیدن باید تحلیلگر هر چه قابلتری شد. شاید باید فرمول

ماست رو بلد باشی تا ندونی ترشه یا شیرین و شاید با پناه بردن به بحث شیرین لگاریتم

ترست از زلزله ای ناگهانی زایل بشه...

هرچه که هست و نیست و به هر ترفندی که متوسل بشی و با هر اندیشه و آیینی که به

پیکار با حقایق بری سرانجام جایی خلع سلاح میشی. جایی که شاید با پست ترین اما

حقیقی ترین اونها روبرو بشی . حقیقتی که همچون بدنت مقدر شده که همه جا همراهت

باشه و هم گریزت...

 

شدن زیباست.... بودن چیز دیگریست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 3:55  توسط کاوه  | 

اگر بخوای هدیه ای به من بدی اون هدیه چیه؟

پرسشیه که از تمام خوانندگانم دارم.ممنون از هر کسی که پاسخ بده.

 

 

 

نازنینم می دانی تا امروز زیباترین هدیه را از چه کسی گرفتم؟

 خداوند

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 22:36  توسط کاوه  | 

گاه و بیگاه انگار تو هم مثل من فراموش می کنی که بین هنرمندان و هنردوستان کم نیستند آنها

که تنها نامی و آوازه ای و تفاخری از هنر به دوش می کشند. چنان بر مسند خدایی تکیه می زنند

که گویی هنر با مخلوقات ایشان به انتها می رسد و چنان اعتماد به نفسی درونشان حاکم است

که اندیشه ای متضاد با خود را بر نمی تابند. اما...

اما تاسف بارتر لحظه ایست که به خود می آیند و در می یابند که اثری هنری را نفهمیده و نشناخته

به سخره گرفته اند....

از ذهن و دل تو خبر ندارم. ولی من بی تردید در آدمیت اینها تردید می کنم تا چه رسد به

هنرمند بودنشان!

 

 

 

برای آنها که نزدیکترین تصور را درست ترین می پندارند:

این نوشته شرحی از امثال خودم بود.... ما هنرمندان!

+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد 1389ساعت 5:34  توسط کاوه  | 

 

۱) گویا تعطیلات بما نیومده! هر چی به آخر خط نزدیکتر میشی سرت شلوغ و شلوغتر میشه.

۲)  ما که از این جام نوزدهم هیچی نفهمیدیم.

۳) تا حالا آینده رو انقدر شفاف و از نزدیک ندیده بودم.

۴)  رفتیم دوبی و برگشتیم و داغ اون چند روز رو دلمون ماسید.

۵) از سرزدنهای مکررتون و ابراز بیقراری و دلتنگی برای نوشته هام ممنونم!

۶)...............

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 17:0  توسط کاوه  | 

الان پشت کامپیوترم (نه بابا!). خونه دوستم سالار... همه چی جمع و جوره بظاهر. با مینا حرف زدم.

سالار دمرو افتاده رو تخت ... چشمای معتاد به خواب منم در حسرت بسته شدن...

گرسنه ام... زمان سریع می گذره... نهایت دقتمو کردم اما ته دلم حس می کنم چیزی رو جا می ذارم.

نگاهي به فيگور احمقانه عكس ويزام ميندازم...

این وقت شب فکر کنم سه ربع راه باشه تا فرودگاه امام.

پرواز را بخاطر بسپار....

 

 

پ.ن۱): برای سالار آرزو میکنم next persian star امسال باشه.

پ.ن 2): بابت حضور كمرنگم عذر خواهي ميكنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 2:11  توسط کاوه  | 

تودار ، كم حرف ، كمي خجالتي ، اندكي متكبر، و در يك كلام "سخت".

واكنشهاي منه در مقابل جنس مخالف. از من روسياهتر برادرمه و اين تشابه بين دو برادر هيچ

خواننده اي رو گمراه نخواهد كرد كه يا پاي ژنتيك وسطه و يا آموزه هاي خانوادگي.

و من بشما عرض مي كنم كه اگر هر دو نباشه دست كم دومي حتما هست. صد البته كه ما

خانواده اي مذهبي نيستيم و باورهامون جز به قلمرو عرف و اخلاق و منش و ... محدود نيست.

با اين وجود فكر مي كنم سختگيري هاي افراطي مادر در كنترل روابط جنسي فرزندانش كه

پيشينه اي طولاني داره ريشه هايي عميقتر از حفظ حريم و اخلاقيات و ... داشته باشه.

اما شايد نشه هر پديده نامتعارف رو با استناد به گذشته آسيب شناسي كرد. ردپاي واقعيت رو

ميشه در جاهاي ديگه اي هم جستجو كرد. مقطع راهنمايي بودم كه چشم و گوشم شروع كرد به باز

شدن. چند مطلب در مورد عمليات جنسي و آشنايي با مفهوم چند ناسزا كه قبلتر بگوشم خورده

بود دستاورد اين دوران بود. از همون موقع احساس عدم همسويي با هم قطارهام داشتم. انگار

خودمو از قافله جدا مي ديدم. انگار اين مطالب برام سبك و بي ارزش بود.

اين مساله و شايد چند عامل موازي ديگه باعث شد تا نظرات و افكارم در باب جنس مخالف سرد و

تيره بشه. راحت تر بگم متنفر شدم از تجسم خودم در عالم خيال كه در حال تعقيب دختري هستم

براي فتح باب آشنايي. گذشته از هرچيز در تصوراتم خودم رو متعهد مي دونستم به حفظ اونچه كه بعنوان

منش و شخصيتم مي شناختم و اين تعهد با آداب و سنن رايج منافات داشت. هنوز هم با وجود درك

شرايط فرهنگي موجود باز از خودم مي پرسم كه آيا دخترها عاشق نميشن؟ يا دست كم تمايلي به

برقراري رابطه ندارند؟ پس چرا يك تشنه همواره بايد آرزو كنه كه آب با پاي خودش بسراغش بياد؟

با گذر زمان و بالا رفتن سن و تجربه پيوسته متقاعدتر مي شدم كه انتهاي هر كدوم از اين روابط به كجا

ختم ميشه. بحث بر سر اين نيست كه اونجا جاي خوبيه يا خير... مساله آزاردهنده براي من موضعگيري

هر كدوم از طرفين رابطه (معامله) و بخصوص آقايون در قبال ديگريه. بكار گيري ادبياتي خاص مثل مخ زني،

شكار كردن،رام كردن و الباقي كه براي همگيمون روزانه بارها و بارها مرور شده، همينطور دروغ ها و

رنگ و ريايي كه جزو لوازم اصلي تداوم ظاهري رابطه محسوب ميشن... تمام اينها به مذاق و طبع

حساس من تلخ و زننده و شيطاني ميومد. و باز هم راحت تر بگم اين جريانات معادله ذهني رو كه عشق

و محبت رو سرمنزل مقصود مي دونست بهم مي ريخت.

مگه دوستش نداره؟ پس چرا ميگه مخشو زدم؟ مگه بهش علاقمند نبود كه دنبالش رفت؟ پس

چرا مي گه شكارش كردم!؟

در روانشناسي تعريف كلاسيك روان نژند عبارتست از كسي كه ناتوان از درك و تطبيق خودش با شرايط

موجود باشه. من روان نژند بودم يا تعريف اشتباهه؟

پ.ن): اگر خدا خواست ادامه دارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 6:8  توسط کاوه  |